تبليغاتX
من و پسرم
اینجا وب یه مامان و پسره که یه وقتایی تند تند و یه وقتایی هم دیر به دیر ورق می خوره!

تب داری .تند تند نفس می زنی .سرفه می کنی و قفسه سینه ات را با دست نگه می داری. اتاق انتظار دکترت آنقدر شلوغ است که نفس کشیدن سخت می شود و در صف داروخانه یک ساعت تمام منتظر میمانیم.با مدرسه که تماس میگیرم میشنوم که خیلی ها امروز غایب بوده اند.خدا به تو و همه بچه های سرزمینم رحم کند.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 14:7 | لینک  | 

 

جاده چالوس

جواهرده

نمایشگاه نجوم با دوستان کلاس سوم

جشن تولد ۹ سالگی

صبح روزتولد

آتش بازی روز تولد

این عکس به خاطر پیرمرد روی تپه گرفته شده!

 

 

نوروز ۸۸

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 11:19 | لینک  | 

جیگر من!

 وقتی که از حمام بیرون می آیی و حوله سبزت را می پوشی و از سرما تیک تیک می لرزی محکم بغلت می کنم و لپ های توپول و خیست را می بوسم و از داشتنت عشق میکنم.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 13:24 | لینک  | 

وقتی برای خوردن جفت ران های مرغ بریان جلوی مامان جون و باباجون داد وبیداد و آبروریزی راه می اندازی یادم میاد که هنوز بزرگ نشده ای!

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 10:41 | لینک  | 

هی پسر!

وقتی تو پیست اسکیت ژست می گیری و پا می زنی و عرق میریزی کیف می کنم که پسر بزرگی مثل تو دارم.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:56 | لینک  | 

پسرک من

اولین مشق کلاس چهارمت را چون مطمئن نبودی با خودکار بنویسی یا مداد دو بار نوشتی.یک بار مدادی یک بار هم خودکاری!!!

 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 15:43 | لینک  | 

کوشای گلم امروز توی صف کلاس چهارمی ها ایستادی و جالب بود که فقط یک نفر بعد از تو توی صف بود!دیشب و امروزصبح سراپا نگرانی بودی چون امسال دوباره به مدرسه قبلیت برگشتی و بازهم تا حدودی شرایط جدیدی را تجربه می کردی.امروز همین که همکلاسی های قدیم که پیش دبستانی و اول و دوم باهم بودید دورت جمع شدند و سوال پیچت کردند لبخند روی لبهای تو نشست و شادی توی دل من!

پسرم به اندازه تمام روزهایی که تو را داشته ام نگرانت هستم .بی تاب و بی قرارتم .می فهمی بی قرار.تمام خوبی های دنیا را یکجا برایت می خواهم .خدای بزرگ نگهدارت عزیز دلم.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 11:47 | لینک  | 

پسرم دنیا بزرگه ولی تو

یه دل بزرگتر از دنیا داری

عزیزم با این چشای مهربون

تو دل هر کی که خوبه جا داری

 

پسرم دنیا بزرگه ولی من

تو رو هر جایی که باشی میبینم

برات از قشنگترین باغ زمین

گلای مهربونی رو می چینم

 

پسرم خدای مهربون ما

بچه های خوب و خیلی دوست داره

وقتی که از آسمون بارون میاد

براشون خوابای رنگی میاره

 

وقتی تو تو خواب می خندی می دونم

یه فرشته داره نازت می کنه

یه فرشته که شبیه خودته

خودشو محرم رازت می کنه

 

پسرم دنیای پاک بچگی

از تموم زندگی قشنگ تره

مهربون باش و به مردم خوبی کن

حرفای فرشته ها یادت نره!!!

 

نغمه مستشار نظامی

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 12:49 | لینک  | 

گل پسرم روپوش مدرسه را که گرفتیم تازه احساس کردیم که تابستان چه قدر زود گذشت.تعطیلات امسال خیلی خوش گذشت.مسافرت و جشن تولد و گشت زنی با دوچرخه و کلاس تنیس محبوبت به اضافه استراحت و خوش گذارانی و انواع و اقسام بازی ها و خصوصا بودن با دایی هایت حسابی خستگی مدرسه را به در برد.من هم  تا آنجا که می شد برنامه های جدی را کنسل کردم و گذاشتم یللی تللی بخوانی و آسوده باشی .دلم می خواهد برای سال جدید با انرژی و با انگیزه و سرحال به مدرسه بروی.راستی میدانستی خیلی خوشحالم ؟خوشحالم چون برای رسیدن به یه هدف قدم های بلندی برداشتم .و بی صبرانه منتظرم نتیجه اش را ببینم .راستی باز هم خوشحالم چون معلمت گفت که توی زبان تقریبا یه جهش بزرگ داشتی .امروز می رویم که کیف و لوازم مدرسه بخریم.میدانم که با ورود آنها به خانه شور و شوق مدرسه هم می آید.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 12:2 | لینک  | 

پایان کلاس سوم

 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 12:26 | لینک  | 

۱-از چشیدن نم نم باران و شنیدن شرشرش سرشارم.

۲- دو فرشته ی دوست داشتنی زندگیم خوشحالم که روزهای سخت تمام شدند.

۳-کوشای عزیزم امروز بالاخره آخرین امتحان ماهانه ات را دادی و تا پایان همین ماه با کلاس سوم هم خداحافظی می کنی.

۴- پروژه ی اسباب کشی  به همین زودی ها انجام خواهد شد.

۵- خدا کند تا بهار نرفته فرصت کنم درست و حسابی ببینمش.

۶-به شدت دنبال پیدا کردن برنامه ای خوب و منظم برای تابستان پسرک هستم.

۷-بازهم غیر انتفاعی یا دولتی ؟کاش می دانستم.

۸-تا خیلی وقت دیگه نمی خواهم ریخت بیمارستان و دکتر و داروخانه و لیزر و پانسمان و بقیه ی مخلفاتشو ببینم.

۹- با دوست جونم حساب کردیم به این نتیجه رسیدیم که تا یک ماه دیگه وقت نخواهم داشت یه دل سیر بخوابم.

۱۰- بابا به من و بابای اژدها می گه یه دو روز مرخصی بگیرید فقط بخوابید!!

 ۱۱- من دلم یه عالمه لاله می خواد ...

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 14:44 | لینک  | 

کوشاو پاپیون و کیک شکلاتی

کوشا و کفش عیدش

کوشا و لباس عیدش

کوشا و رادین کوچولو

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:57 | لینک  | 

۱-کوشا به دایی عزیز تر از جانشون می فرمایند:دایی کاش من اندازه الان شما بودم.موهام مثل شما سیخ سیخی بود.

۲-داریم برای رفتن به عروسی (یه دوست دور)  آماده می شیم چیزی حدود ۴۵ دقیقه کوشا به دایی فوق الذکر گیر شدید داده که باید جلیقه کت و شلوارتو حتما بپوشی چون پارسال توی جشن دوست من پوشیده بود خیلی قشنگ بود!!

دایی جان:

۳-همه داریم دور خونه می چرخیم .یکی موهاشو اتو می کنه یکی پیراهنشو .یکی ریش می زنه یکی سشوار می کشه یکی دنبال کمر بند تمام کمدو به هم می ریزه و گوش هیچکس هم به حرفای مامان خونه بدهکار نیست که گهگاه یادآوری میکنه بچه ها فقط یه عروسی میریم! امشب آخر دنیا نیست!در حالیکه چیزی حدود یک و نیم ساعت دیر شده یه دفعه برادر عروس خانم زنگ می زنه و آدرس سالن عروسی رو ازما می پرسه!!!!!!!!!!!

ما:

۴-کوشا باز هم خطاب به دایی جون جونیشون:دایی نمی شه کلا برای همیشه همینجا پیش ما بمونی؟خوش می گذره ها؟

دایی:

پانوشت:گویا پسرک تو مسابقات انشای منطقه رتبه سوم رو کسب کرده.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 10:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:39 | لینک  | 

عزیزترین!روزهایمان میگذرد.روزهای شیرین کودکی تو و روزهای شیرین  مادری من .در آغوشم می فشارمت و بر ستبر شانه های لختت وقتی که حوله حمام را در می آوری دست می کشم و برایت کیف می کنم . وقتی که خانه در سکوت نبودنت فرو می رود ،لباسهایت را می بویم و به یاد لپهای گرد و شیطنت های پایان ناپذیرت می خندم و سرتکان می دهم.دوستت دارم پسرم با تمام خصوصیاتی که داری و تمام ویژگی هایی که کوشای مرا می سازد.

روزهایمان می گذرد با اشک ها و لبخند هایی که گاه و بی گاه زندگیمان را نمکپاشی می کند.اگر 6 روز دیگر بگذرد دهمین سال پیمان  من و باباییت تمام می شود و من این روزها بیشتر از همیشه به روزهای زندگی نگاه می کنم.به خاطرات اسفند 77، به خانه خاطراتمان با بابایی مهربانت، به روزهایی که تو در درون من جوانه می زدی ،به مرداد 79 که اولین لبخند را زدی، به سینه خیز رفتن و شیر خوردن و وروجک بازی های بی انتهایت ،به با ایما و اشاره حرف زدنهایت ،به مهد رفتنت و به کودکی پر ماجرایت فکرمی کنم و آینده خوب و پر موفقیتت را در خیالم می پرورانم که این منتهای آرزوی من و پدرت است.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 9:2 | لینک  | 

قسمتی از انشا دو صفحه ای کوشا:

اگر من پولدارترین مرد دنیا بودم یک ماشین پورشه و یک لامبورگینی و یک بی ام  می خریدم! وبعد از اینکه مهندس ساختمان شدم یک برج ده هزار طبقه می ساختم.که هر طبقه اش چند کیلومتر باشد و بعد یک سفینه می خریدم و ظهر ها با سفینه پسرم را از مدرسه می آوردم چون احتمالا مدرسه پسرم  در کره ماه بود !و اسم دخترم را ستاره می گذاشتم!وبعد کل دنیا را برایشان می خریدم.و به همه مردم نیازمند دنیا از پولم می دادم.من یک اتاق رقص با آهنگ تکنو می ساختم تا هر روز من و پسرم در آن برقصیم و بالا و پایین بپرییم!...

و چه جالب می شود نیازهای نسل امروز را از بین خطوط این انشای کودکانه که بدون سان سور و بی محابا بیان شده است بیرون کشید.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:16 | لینک  | 

کوشا و مامان کتیش کنار هم ایستادن که ببینن کوشا تا کجای ماما بزرگش رسیده و من  در حال بررسی اندازه شانه هایشان هستم که کوشا معترضانه می گه:اااااااااا مامان؟!نامردیه !کله ام را هم حساب کن دیگه.

پانوشت:پسرک حدودا تا دماغ مامان بزرگش بود البته به احتساب کله اش.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:5 | لینک  | 

پسرک نازنینم

وقتی ظرف لوبیا را جلویت می گذارم می گویی مرسی و دانه های لوبیا را با دقت و وسواس خاص خودت  برای ریاضی ات جدا می کنی ،وقتی شعر آهنگ جدیدی که می نوازی را که اتفاقا شعر بلندی هم هست با حوصله روی کاغذ می نویسی و می گویی مامان بیا با هم آوازش را بخوانیم تا من یادش بگیرم،وقتی از ساختن وسایل سفالی که می سازی لذت می بری و برای هر چه که می سازی حض (؟)می کنی،وقتی سوال می کنم "Do you have a brother?  " و جواب می دهی "No,I don't  "،  وقتی با بابایی سیم های چراغ راهنماییت را لحیم می کنی و من از ترس سوختنت نصف جان می شوم،وقتی روی توالت فرنگی می نشینی ،وقتی دنبال خوراکی توی یخچال می گردی بستنی را پیدا می کنی و زیر لب می گویی "بستنی ام که الان نباید بخورم چون سرماخوردم"،وقتی برای خرید به سوپر می ری و فقط چیزایی که سفارش دادم می گیری و بقیه پول را هم دقیق برمیگردانی ،وقتی توی مغازه اسباب بازی فروشی عکس العمل زیادی به اسباب بازی ها نشان نمی دهی ،وقتی روی مقوا دولا می شی ونمودار می کشی ،وقتی لیست کتاب هایی که تابستان گذشته خوانده ای را به همراه اسم ناشرانش توی دفتر ت یادداشت می کنی تا به مدرسه ببری ،وقتی از نمایشگاه کتاب کتاب های علمی می خری و با هیجان می خوانی و برایت می خوانم و به وضوح می بینم که عکس العملت نسبت به مطالعه کتابهای علمی تغییر کرده و( قند توی دلم آب می شود)،وقتی برای اینکه بهترین مبصر کلاس باشی برنامه ریزی می کنی ،وقتی به حالت صورتت موقع حل کردن یک مساله ریاضی نگاه می کنم احساس می کنم که خیلی بزرگ شده ای و لوس بازی ها و نق زدن ها و تنبلی ها و گیر دادن ها و لجبازی هایت را برای مدتی فراموش می کنم.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 7:44 | لینک  | 

اینقدر اطلاع رسانی مدرسه و توضیح در مورد مانور زلزله قوی بوده است!!! که بعضی از همکلاسی های کوشا با این تصور که  زلزله واقعیه گریه کرده اند.وقتی کوشا این را تعریف کرد خدا می داند که چه حالی شدم!خدا رو شکر که توضیحات لازم را به کوشا داده بودم.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 7:33 | لینک  | 

پسرک یک هزارم آنچه که در مورد پست الکترونیکی و ارتباطات ماهواره ای اطلاعات دارد، درباره یک "تمبر" نمی داند.آنوقت مساله ای در کتاب ریاضی اش آمده که:شخصی برای پست کردن نامه اش باید 30 تومان تمبر بخرد .اگر هر تمبر 5 تومان باشد چند تمبر باید تهیه کند؟

کوشا می پرسد:

- تمبر یعنی چی؟

- تمبر رو کی چاپ می کنه؟

-تمبر رو چه جوری می چسبونیم؟

- پول تمبر رو به کی می دیم؟

- اصلا چرا تمبر بخریم خوب یه دفعه پول پست را پرداخت کنیم.

- اگه یکی خودش تمبر چاپ کنه چی می شه؟

- اگه کپی کنه چی؟

و...

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 7:27 | لینک  | 

جایی مهمان بودیم و کوشا گیر داده بود که الا و بلا باباجون باید دندونشو که خیلی لق شده بود بکشه.عجیب حساسه رو دندون لق شده و تا کلکشو نکنه ول کن نیست . باباجون هم حس دندانپزشکی بهش دست داده بود شدید!!خلاصه دندون کوشا کشیده شد و خوشحال و خندان با گاز توی دهانش نشسته بود که یهو به خاطر خیس شدن گاز حال تهو پیدا کرد .همه دستپاچه شده بودن  و بابای کوشا داشت یه کمی ماساژش میداد که روبراه بشه.یکی از خانوم ها اومد مثلا لطف کنه می گه آخی طفلی چرا اینجوری شد.ماشالله اینقدر با نمکه باید براش اسفند دود کنیم که چشم نخوره .آخی بچه اومده مهمونی حالش به هم خورد! آخی طفلی! یه دفعه کوشا می گه نخیرم هیچم حالم بد نیست تازه امروزم خیلی روز خوبی بوده.اولش رفتم مدرسه تازه مبصر شدم .بعدش رفتم خرید بعدشم کلاس زبان. بعدشم رفتم شهرکتاب پازل ماهیها رو خریدم .بعدشم اومدم مهمونی .بعدشم از دست دندونم راحت شدم که دیگه نمی رم دندون پزشکی .الانم می خوام برم با بچه ها بازی کنم .و اینگونه می شود که کوشا با یک جهش به سمت اتاق بچه ها می دود تا خوشی های روزش را با شیطنت های شبانه تکمیل کند!

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:10 | لینک  | 

کوشا برای خواب آماده می شود و کتابی رو آماده کرده است  که قبل از خواب برایش بخوانم .همین موقع عمه کوشا تلفن می زند و از قضا در مور موضوعی حرف می زند که نمیشود صحبت را کوتاه کرد.بعد از 4-5 دقیقه غروغر کوشا شروع شده و من با دست و چشم و ابرو اشاره می دهم که کمی صبر کند . 5 دقیقه بعد در حالیکه کوشا حسابی کلافه شده، من  صحبت را جمع و جور می کنم و می گویم:

من:عزیز من چرا اینقدر سرو صدا می کنی زشته!

کوشا:آخه مامان تو خودت را به جای من بگذار!خوابت بیاد اونوقت نیم ساعت تمام !!توی رختخواب منتظرباشی چه احساسی پیدا می کنی؟عصبانی نمی شی؟

من:آره دقیقا .حق با توئه .

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 13:19 | لینک  | 

کوشا از اردوی ارم گزارش می دهد:

-مامان می دونی شتر باغ وحش معتاد بود آخه یه سیگار کلفت گوشه لبش بود .اینطوری(لب یه وری)چشماشم اینطوری(چشمای خمار)زل زل به ما ها نگاه می کرد.تازه شتره سیاه پوست هم بود.شیر هاش هم اولش خوشحال بودن.می خندیدن اینطوری(نیش باز)بعد بچه ها اینقدر سرو صدا کردن اونا هم عصبانی شدن و نعره می زدن اینطوری(نعره شیرانه)دوتا دوتا توی قفس ها بودن .آخه زن و شوهر بودن!!مامان راستی لاش خور لاش می خوره ؟اونوقت لاش یعنی چی؟مامان آقای م به خانوم م گفت اینا اشانتیونن اشانتیون یعنی چی؟مامان تو کتاب علوم ما نوشته حیوانات محیط زندگی خود را تمیز می کنند.اما تو قفس اونا اینقدر کثیف بود پر از پوست تخمه و سبزیجات و آت و آشغال دیگه چرا اونا خونشونو تمیز نکرده بودن؟

و این ماجرا تا شب ادامه داشت.

اینم اولین انشاپسر ما در کلاس سوم.

آخیییییی اینو ببینید.لگوی خونه قبلی ما.

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 7:58 | لینک  | 

زمان :ساعت ۵ دقیقه به ۹ .

مکان:کوشا توی دستشویی .مامان کنار تخت کوشا

موقعیت:آماده برای خواندن کتاب قبل از خواب.

کوشا:مامان تو دستشویی یادم اومد باید برای درس پروژه درباره "هوا" تو دفترم بنویسم.

من:آخه الااااااااان باید بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و بالاخره این سوژه درساعت نه و نیم به اتمام می رسد...

****************************

زمان:شش بعد از ظهر

مکان:  پارک روبروی آشپزخانه

نوع فعالیت: گرگم به هوا!!!

وضعیت جسمی کوشا :سرحال با لپ های سرخ

وضعیت جسمی مامان:نفس نفس همراه با سوزش ته گلو

مامان:کوشا من دیگه دارم غش می کنم برو اون آقاهه رو بگیر!!!

کوشا:

**************

زمان :یادم نیست

موقعیت کوشا:  نواختن پیانو همراه با فیگور بسیار شدید

موقعیت مامان:پوست کندن سیب زمینی به سرعت نور

کوشا:مامان منو ببین مثل ... می کنم.

من:چی ؟باشه .آها.

کوشا:نه  ندیدی منو نگا کن !

من: آره  دیدم.چه جالب!

کوشا :ندیدی.

*****************

من:زود تند سریع ۳ تا اتفاق  مهم امروز مدرسه رو بگو ببینم؟

کوشا:امروز پوریا توی کلاس با توپ شوت زد قاب عکس آقای خا م ن ه ای رو انداخت شکست.

من:مبصر کلاااااس ؟ توی کلاس شوت زد؟؟؟؟

بابا:عکس چه کسی رو هم انداختهههه!!!

کوشا:مامااااان می دونی هنر پیشه نقش یوسف تو سریال یوسف و انداختن زندان؟

من: این حرف و حدیثا به مدرسه ها هم کشیده شد؟!!!!خوب سومیش؟

کوشا:دیگه مساله مهمی پیش نیومد.

من:ماشالله به این بچه های درس خوان!!!

توضیح:کوشا فقط نصف یه قسمت این سریالو چند وقت پیش دیده.

***********************

موقعیت:کوشا در حال اضافه کردن لغات جدید به دفترچه فرهنگ لغت و مامان در حال بررسی پلی کپی علوم

مامان:ببینم بچه های دیگه هم لغت های زیادی توی دفترشون نوشتن؟

کوشای خاله خودپسند:نههههههه هیچکی ننوشته.

من:(آیکون نگاه سرزنش آمیز)

کوشا:چرا خوب بعضی ها نوشتن.

*****************************

 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 12:48 | لینک  | 

کوشا(در لحظات قبل از خواب):اگه بدونی دیشب چه خواب وحشتناکی دیدم.خواب دیدم یکی از بچه های کلاس چهارم پاهاش قطع شده !!!بعد آقای ناظم می گذاردش توی سفینه و می فرستش فضا .تازه از اینم بدتر اینکه با لباس معمولی می فرستش و لباس فضانوردی نپوشیده!!!

 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 13:34 | لینک  | 

کارهایت زیاد شده است .هر روز همین که از راه می رسی و ناهارت را می خوری و  کمی دراز می کشی شروع می کنی به کار .دیکته بنویس مساله حل کن کتاب بنویسیم کتاب کار ریاضی کتاب کار علوم تمرین های زبان آنقدر می نشینی پشت میز کارت که هوا تاریک تاریک میشود.دلم برایت می سوزد پسرکم !چرا سیستم آموزش و پرورش ما باید اینطوری باشد؟چرا بچه ای که ۶ ساعت از روزش را توی مدرسه می گذراند باقی روزش را هم باید به پیامد های همان کارهای مدرسه بپردازد؟پس بازی و شیطنت و بچگی چه؟ساعت های آزاد و راحت و بی دغدغه را کجای روزت جا بدهم؟ما بزرگترها که آخر هفته از کار و رفت و آمدهای روزانه کلافه ایم و چهار شنبه بعد از ظهر ها را انگار قورت می دهیم از شوق رسیدن به پنج شنبه تعطیل !وقتی می بینم که تو هم آخر هفته ها از بنویس و بخوان و بکش و بیار و ببر بریده ای و حوصله هیچ کدامشان را نداری دلم می سوزد .دلم به شدت برای کودکیت می سوزد .که اینگونه می گذرد!             

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 12:37 | لینک  | 

1۳ روز از مهر گذشت .به همین سادگی !این روزها برای پسرکم پر بود از اتفاقات و تجربیات جدید.معلم جدید دوستای جدید و از همه مهمتر مدرسه جدید که سر درآوردن از همه چیز و همه جا و همه کس توی مدرسه کار ساده ای نبود.البته هنوز هم ادامه دارد !شکر خدا از معلمش به خوبی یاد می کند ،هر روزهم اسم چند تا از همکلاسی هایش را یاد می گیرد.رابطه اش با آقای ناظم هم خوبست .من که روزهای اول حسابی از عوض کردن مدرسه پشیمان بودم الان دوباره مطمئنم که کار درستی کردم.خصوصا به خاطر ظهر ها که با بابایش به خانه می آید و به استراحت و ناهارش می رسد.

این روزها به شدت به یاد روزهای کودکی خودم هستم به کلاس سوم که چقدر ساده تر از الان برگزار می شد. نه زبان می خواندیم ،نه خط تحریری ،نه بخوانیم و بنویسیممان جدا بود و نه تحقیق از اینجا و آنجا در می آوردیم .حتی دفتر روزنگار هم نداشتیم.ساعت خوابمان را هم کسی یادداشت نمی کرد.یادش به خیر. راستی چقدر آن روزها از من دور است!

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 8:56 | لینک  | 

اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست‌داشتن تو
 
رسول یونان
نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 11:30 | لینک  | 

گل نازنینم دیروز برای اولین بار به سفر رفتی .پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی هایت که عاشقشان هستی .سراسر دیروز را چقدر هیجان داشتی و چقدر ذوق !ومن و بابا هم دقیقه به دقیقه چشمهایمان نمناک بود و این نمناکی را از تو واز خودمان مخفی می کردیم .چقدر برای من سخت بود که بگذارم  تنها بروی و بر عکس چقدر تنها رفتن هیجان انگیزولذت بخش بود برای تو!و من برای اولین بار این قانون نانوشته طبیعت را مزمزه کردم و طعمش را چشیدم .

من و بابا تا غروب دیروز منگ بودیم و من برای اینکه اشک ها را به آن خانه سوت و کور راه ندهم تند تند همه جا را مرتب می کردم و برق می  انداختم مطمئنم که تا آخر هفته همین طور برق خواهد زد چرا که کسی نیست تا با پاهای سیاه دمپایی های دستشویی را بپوشد ،آب یخمک هایش توی یخچال بچکد ،کتابچه های نتش همه جا پخش و پلا و خرده های بیسکویت و تراشه های مدادش روی میز ولو شود و همین طور لکه های ته لیوان شیرش. دوستت دارم عزیز دلم تو را باتمام شیطنت ها و شلوغ کاری هایت ، با تمام ادا ها و اصول هایت ، با تمام لوس بازی ها و بچه بازی هایت ، با تمام غرور و مردانگیت  و با تمام یکدندگی هایت و البته بغل کردن و چلاندنت !

دیروز بالاخره من و بابا بعد از شنیدن صدای خنده هایت و تعریف های مامانی تصمیم گرفتیم که دیگه فکر های غمگین و بد را به خانه راه ندهیم و ما هم از دو تایی بودن چند روزه مان لذت ببریم .به جاهایی که تو دوست نداری و ما به خاطر تو نمی رفتیم ، برویم.غذاهایی که تو دوست نداری و ما به خاطر تو نمی پختیم بخوریم.تازه رستورانی را هم که تو نمی گذاشتی برویم امتحان کنیم .ولی بدان که لحظه به لحظه به یادتیم و تو ضلع سوم مثلث زندگی ما  هستی پس قول بده هیچوقت بی وفا نشی پسرک ناز مامان و بابا!

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 9:51 | لینک  | 

اولین متنی که کوشا ترجمه کرد:

Hello, who am I? I  am kousha .I am a boy .I’m 8 years old .I am a student .I go to class 3.I am tall and brave and strong  because I eat meet ,egg ,banana ,pineapple and cookies .I play, jump and clap .I sit on the bicycle .My eye and my hair is black

Where is my color pen ? I paint .I draw a rhino and color it .What color is the rhino ?the sun is yellow. The sky is blue .the fish is red and the grass is green. But what color is the rhino

I love my mother and my father. I have good grand mother and grand father. They come to my house .In the evening ,I sit on the sofa and look at the TV and eat ice cream  and cake. I have a blue bag and a white and blue shoe. I go to school soon


 

نوشته شده توسط mamane kousha در ساعت 11:52 | لینک  |