تبليغاتX
من و پسرم
s
+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 12:21 |
تربیت پذیرد خاک،فکر باغبان میکن                                           تا که شوره زاران را ،سرو و گل برویاند

عاملی که با تدبیر شورشی بخواباند                                       حاکمی که نالایق ،کشوری بشوراند

وه چه نغز و پر مغز است این مثل که می گویند                                 نان به دست نانوا ده گر همه بسوزاند!

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در پنجشنبه سوم آذر 1390 و ساعت 13:57 |

من ۳۵ ساله را دوست دارم هرچند هنوز ۳۵ سالگیش را باور نمی کنم و ۵ سال تا ۴۰ ساله شدن را هم طولانی تر از ۵ سال معمولی می دانم.من ۳۵ ساله پخته ، شاد و سرشار از اعتماد به نفس است و کم پیش می آید از دیدن خودش در آینه لبخند نزند.من ۳۵ ساله ی امروز دوست داد لحظه ها را تک تک نفس بکشد، ببوید و مزه مزه کند لحظه هایی که خاص امروز است و فردا شاید طعمش گس و نا مطلوب شده باشد!من ۳۵ ساله هر روز صبح هوای پاک کوهستانی را بو می کشد و در ریه های ۳۵ ساله اش جا میدهد.هر روز اندام ۳۵ ساله اش را در آینه می بیند و از اینکه با چند سال پیش فرق زیادی نکرده لذت می برد.من ۳۵ ساله تک تک اجزای بدنش را دوست دارد و قدر بودنشان را با تک تک سلول هایش می داند!شاید آنقدر از بیماری و درد شنیده است که سلامتش را اینگونه غرق لذت است!

من ۳۵ ساله ی امروز را دوست دارم زیرا با همه اطرافش مسئولانه برخورد می کند.نسبت به هیچ چیز و هیچ کس بی تفاوت نیست و هر روز یادداشت می کند که کسی را از قلم نیندازد.من ۳۵ ساله بیشتر از ۳۰ سالگی و حتی ۲۵ سالگیش لذت می برد ،می خندد و سر و صدا راه می اندازد.لبخند من ۳۵ ساله هم انگار ملیح تر و سرشار تر از قبل است هر چند دلش صندوقچه اسرار این و آن باشد و نگران و دلواپس آن و این .نگاه من ۳۵ ساله ۳۵ سال زندگی را در خود جمع کرده است و روح ۳۵ سال زندگی را در نگاه مقابلش می دواند.من ۳۵ ساله امروزهم مهربان تر است و هم خشن تر هم نرم تر و هم محکمتر هم مصمم تر و هم باگذشت ترو هم عاشق تر و هم ...من ۳۵ ساله فقط وفقط به امروزش می اندیشد و دیروزش را به صندوقچه خاطراتش سپرده است و خیلی کم به گرد گیریش می رود .من ۳۵ ساله به ۲۵ ساله های دورو برش نگاه می کند و با ۲۵ سالگی خودش در ترازوی قیاس می گذارد و کفه ها را بد نابرابر می بیند و این را به حساب تغییر نسل ها می گذارد و می اندیشد که نسل خودش را بیشتر می پسنددو خوشحال است که اکنون ۳۵ ساله است.من ۳۵ ساله مغرور است و اعتماد به نفسش را مدیون روزهای طی شده تا ۳۵ سالگی می داند پس چرا ممنونش نباشد و قدردان ۳۵ سالگیش !من ۳۵ ساله با دوست قدیمیش می نشند و از خاطرات ۱۸ سال پیش تعریف می کند و هر دو به عدد ۱۸ می خندند ولی نه او و نه دوست ۳۵ ساله اش گذشت ۱۸ سال را باور ندارند.جالب است که وقتی عدد سن بالا می رود عدد خاطرات و تعریف ها  اغلب دو رقمی می شود...من 35 ساله برای هر مشکلی راه حلی دارد و برای تک تک اطرافیانش روشی.او آموخته است که مادرش چگونه خوشحال می شود،پدرش از چه حرفی کیف می کند، کلید آرامش همسرش کجاست،رضایت همکارش چگونه به دست می آید.او می داند که روی لبهای هر کدام از دوستانش چگونه لبخند بنشاند،به کودکش چگونه آرامش ببخشد و از همه اینها مهم تر هر لحظه که نیاز دارد ،چگونه دریچه هایی از شادی و آرامش به روی خودش بگشاید.من ۳۵ ساله معقول به نظر می رسد با شخصیت و مدیر اما درونش پر از دیوانگیست.پدال گاز را زیر پا هل می دهد و فریاد می زند "از من نگذر نمی تونم      چون وابستست به تو جونم   ..."و تنهای تنها از رانندگی زیر باران کیف می کند.من ۳۵ ساله احساس می کند به اندازه ۳۵ سال نه خندیده و نه نعره زده است.اصلا می خواهد روزهای مضطرب کودکیش را جبران کند تا وقت دارد .نکند آن روزها دوباره تکرار شود.آدم باید خیلی بد شانس باشد که آن روزها را دوبار تجربه کند.روزهایی که ترس از مرگ و خون و ویرانی نمی گذاشت کسی از ته دل بخندد.من ۳۵ ساله ترانه ی گل گلدون من را از ته دل چه چه می زند و پسرک 11 ساله اش برایش با پیانو می نوازد و من ۳۵ ساله در رویاهایش فرو می رود در حالیکه نگاهش در موهای تیره شده پشت لب پسرکش فرو رفته است.من 35 ساله مقابل آینه لزگی می رقصد و از چابکی و سرمستی تصویر در آینه به وجد می آید. من ۳۵ ساله گر چه یک متن بلند در وصف سی و پنج سالگیش نوشته است هنوز ۳۵ سالگی را باور ندارد...

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 9:17 |

اضطراب و هیجان شروع مدرسه جدید و مقطع جدید هم گذشت.هر چند که سعی داری همه چیز را عادی جلوه بدهی اما روز و شب پر استرسی بود و تا سه بار جای خوابت را عوض نکردی یکی دو لیوان آب  به همراه یک قرص سرماخوردگی ننوشیدی و تا انواع و اقسام سوالهایت جواب داده نشد چشمهایت همچنان برق می زد و روی هم نمی آمد.صبح با اولین ندا پریدی و طبق سالهای قبل اولین و آخرین صبحانه سال تحصیلیت را خوردی و...نوجوان دوست داشتنی خانه ما دوره جدید زندگی و تحصیلت مبارک.همچنان گوشه ای دنج در قلبم از آن توست.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 12:13 |

خیلی وقت بود با هواپیما سفر نکرده بودی .فروشنده ی بلیط هواپیما که گفت ۱۲ سالش هنوز پر نشده می شه نیم بها ! دلم تو سینه لرزید و اشک توی چشمام نشست.یادم رفته بود که هنوز کوچولویی.تقصیر من نیست به خدا تقصیر قد و بالاته که جوردیگه ای نشون می ده.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 14:6 |

خدای مهربانم شکرت به خاطر صلاح کارها که می گویند تومی دانی و من این را بارها و بارها با بند بند وجودم حس کرده ام.

دلم می خواهد راه بیفتم و کوچه به کوچه فریاد بزنم که من خدای بزرگی دارم که نزدیک تر از او به من وجود ندارد .اصلا در جایی در وجودم نشسته است و مرا به این سو وآن سو هل می دهد که مدتها طول می کشد تا دلیلش را بفهمم و شاید هرگز .

خدای بزرگم گاهی انگار سعی داری دلایل مقدراتت را برای من نادان واضح و روشن توضیح دهی و آنوقت است که تازه تازه حالیم می شود که چقدر از درک اوضاع و احوال و آنچه بر من می گذرد ناتوانم .چقدر بسته می اندیشم و تا نوک بینیم را بیشتر نمی بینم. به من نهیب می زنی که هی تو! حالا فهمیدی که چرا؟خوب دیدی که چگونه مهره هارا کنار هم چیدم تا آن چیزی را بسازم که به خوابت هم نمی دیدی؟

خدای محبوب و همراه روز و شب هایم خیلی دوستت دارم و خیلی خیلی از تو متشکرم به خاطر چیزهایی که حتی نمی توانم توضیحشان دهم.برای تمام آنچه تو برای بنده هایت می خواهی که بی شک جز خیر و نیکی هیچ نیست حتی اگر ما نیش ببینیمشان و زهر.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 و ساعت 15:10 |

عزیزکم بعد از یکسال اومدی اداره مامان همکارا از اینکه قد و بالات به طور محسوسی از من بلندتر شده حسابی تعجب کرده بودن و هر کدوم یه چیزی می گفتن اما کسی دیگه لپتو نمی کشید و ماچ مالیت نمی کرد.مرد کوچولوی مامان رفتارات یه جور خاصی محجوبانه شده و عمرا کسی باورش بشه تو خونه میای روی پاهای من می شینی و برای مامان هنوز کوچولویی یا اینکه هنوز سر چه چیزایی بهانه می گیری و نق می زنی بجونم یا اینکه با هم بچگانه حرف می زنیم و شعر های خنده دار می خونیم ویا به خاطر چه موضوع های خجالت آوری اشک می ریزی.خوب البته می دونم که هنوز به اندازه قد و بالات بزرگ واقعی نشدی و تو خیلی از موارد حق داری ولی خوب می خواستم بگم ظاهرت داره کم کم مثل آدم بزرگا می شه فسقلی مو فرفری من.

این روزها چیزای جدیدی ازم می خوای که خیی هاشو سخت می تونم بپذیرم .مثلا دوست داری تنهایی استخر بری .با دوستات تو پارک قرار بذاری و خودت تنها بری و برگردی.میدونم اینا آغاز تغییرات روحی و مستقل شدنته ولی برای من که همیشه باهات بودم یه کمی طول می کشه تا جا بیفته.از خدا می خوام که این روزها رو آروم و بیخطر بگذرونه.دوست دارم تازه مرد .کاش اندازشو می دونستم و بهت می گفتم.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 11:59 |

صدای خنده هایش بهترین موسیقی دنیاست. میخواهی معنای بی پناهی را بدانی ؟ وقتی نامت را صدا نمی زند و با تو قهر است چه حالی داری ؟ دقیقا همان را می گویم .قلبت درون سینه بی قراری می کند و در هم می پیچد.ناراحتیش را هرگز نمی تواند مخفی کند هم از صدایش پیداست و هم از نگاهش .هم طرز عینک زدن وجدول حل کردنش جور دیگری می شود. نگاهش را که بر می گرداند زمین و آسمان چرخ فلک بازی می کنند.فقط باید به چشمهایش نگاه کنی و درگرمی دستانش پناه بگیری .بعضی ها هم بی درنگ در پی گلفروشی می دوند !

در هر سن وسالی که باشی بویش مستی بخش ،صدایش هستی بخش و لبخندش آرام بخش است.روحش مثل یک رادار کار میکند و حس و حالت را از کیلومتر ها فاصله جذب می کند.آنچنان از شاهکارهایت می گوید و تعریف و تمجید می کند و چشم هایش برق می زند که انگار باورت می شود!خلاصه بگویم یکیست و کفش آهنی هم که بپوشی و تمام دنیا را بگردی امکان ندارد کسی را پیداکنی که ذره ای چون او باشد. محال است.  

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 10:36 |

تو از قافیه و ردیف می گفتی ومن درزلال چشمانت ردیف عشق می دیدم و عشق واین عشق رود بی پایان یک نفس جاری بود.تو زیر استعاره و کنایه و تشبیه و ایهام خط می کشیدی و من ایهام نگاهت را آن گونه که که قلبم می طپید معنا می کردم. درس های تو آنچنان با عشق مطلق در جان من نشسته است که تا زمانی که شقایقی به دامان  دشتی بروید فراموششان  نخواهم کرد.چگونه امروز را مبارک بگویمت که هر روز، روز تو و خاطرات  توست.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:57 |

شماره۱:

حاضر شده بودیم برای رفتن به یک جشن. کوشا ازقبل اعلام کرده بود که با ما نمی آید و می خواهد پیش مامان بزرگ و بابا بزرگش بماند.در هنگام خروج از منزل متوجه مفقود شدن سوئیچ ماشین شدیم و آقای پدر ادعا می کردند که به کوشا گفته اند سوئیچ  را روی میز بگذارد و حالا نیست و باران سرزنش که چکارش کرده ای یه کم فکر کن ببین کجا گذاشته ای از ما و به خدا همین جا گذاشتم از کوشا.بعد از زیر و رو کردن همه جا و دیر شدن موعد رفتن آقای پدر رضایت دادند که از سوئیچ زاپاس استفاده کنند و با کلی خط و نشان کشیدن منزل را ترک نمودیم.القصه هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودیم که متوجه قیافه آقای پدر شدم که یک دستش در جیب کت بود  و ابروهایش در هم رفته و دانه های عرق از پیشانی مبارک درحال فرو ریختن.بببببببببله سوئیچ کزایی پیدا شده بود آن هم چه پیدا شدنی!خلاصه به سرعت به اهالی منزل اطلاع دادیم که دست از جستجوی بیحاصل بردارند و محرومیت ها را پس گرفته به پارک و فوتبال و بقیه تفریحاتشان مشغول شوند...

شماره ۲:

آزمون ریاضی داده بود و ۳۳.۳٪!!!فورا شروع کردم به غرغر که این چه درصدیه چرا تست های دیشب را با دقت نزدی .چرا اینقدر بی خیالی وچه و چه و چه و...طفلکم وسط حرف های من یه چیزایی تو مایه های آزمونش خیلی سخت بود و همه خراب کردند و اینها می گفت ولی من جوری روی منبر رفته بودم که هیچ رقمه گوشم بدهکار نبود.کاغذ را که برگرداندم و نگاهم روی رتبه اش که خشک شد مانده بودم که سرزنش هایم را چه مدلی پس بگیرم که نه سیخ بسوزد و نه کباب!

+ نوشته شده توسط mamane kousha در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 13:56 |

پسرم روزهای آخر سال است و به زودی وارد سال ۹۰ می شویم.عزیز دل مامان نوروز امسال مردتر وعاقلتر و البته مهربانتر از قبل شده ای و من قد بلندو هیکل دوست داشتنی وابروهای پر پشت شده و پشت لب یک درجه تیره شده ات را با عشقی وصف نشدنی می نگرم و این همه بزرگ شدنت را باور ندارم.مهربانی های گاه و بی گاهت از شادی و لذت سیرابم می کند و برای حرف شنوی هایت کیف می کنم.

گوشه دلم این روزها در مورد همه کارها نظر می دهی البته از سالهای سال پیش نظرت رو درباره همه چیز می پرسیدم ولی احساس می کنم این روزها نظرات پخته تر و با فکرتری می دهی .از وسایل خانه و خرید های جدید گرفته تا رنگ لباس و رژ لب مامان والبته کوتاهی و بلندی و رنگ موی من !ومن مشتاقانه همه را می شنوم و از این همه ذوق و دقت نظرت کیف می کنم.

کلوچه خوردنی من مامان بزرگ و بابا بزرگ مهربانت که محبوب ترین هایت هستند عید امسال هم با ماهستند و تو که برای آمدنشان لحظه ها را می شمردی حسابی خوشحالی و البته هنوز فرصت نکرده اند همه تعریف هایت را بشنوند و همه چیزهایی که می خواستی نشانشان بدهی را ببینند.خوشحالم که عید امسال هم همگی پیش هم هستیم و دوست دارم تمام این لحظه های ناب و تکرار نشدنی را نفس بکشم و در اعماق وجودم ذخیره کنم .

مهربان ترین روزهای خوب و پر ثمری را برایت آرزو می کنم و از مقلب القلوب می خواهم که همه آرزوهایت امسال برآورده شود و انسانی باشی از بودنت شاد و از اقبالت خشنود.

 

         اولین کسی که عاشقت شد

        مادرت

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 و ساعت 9:10 |

می دانی سرگرمی جدیدت در تایم استراحت بین درس خواند چیست؟دماغ گیر می زنی و کله ات را در یک قابلمه پر از آب فرو می کنی وگاهی هم قل و قل می کنی یا زیر آب آواز می خوانی.تازه دیروز هم نزدیک بود غرق شوی.

چند روز پیش که خیلی با هم عشقولانه شده بودیم و توی فاز قربون صدقه بودیم گفتی مامان دقت کردی ما همیشه با هم خوبیم ولی موقعی که من درس داشته باشم همش با هم دعوا می کنیم.چرا؟

من:چی بگم والا از خودت بپرس.

کلاس ساینس

نماز جماعت مدرسه

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه هشتم اسفند 1389 و ساعت 8:48 |

هفته پیش برای اولین بار دو تا از همکلاسی هات را خودت دعوت کردی.وقتی از مدرسه رسیدی بهم زنگ زدی که مامان دوستام امروز صد در صد می آن داشتی می اومدی برام تست و کالباس و پنیر بگیر می خوام براشون اسنک درست کنم .منم گفتم چشم  .درو که باز کردم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.همه جا رو جمع و جور کرده بودی و میز ها رو دستمال کشیده بودی .ظرفا رو شسته بودی و سینک برق می زد .وسایل کار باباتو مرتب روی میزچیده بودی و اتاقت هم مرتب بود.بعد از کلی بوس وبغل آستین ها رو بالا زدی و اسنک ها رو نیمه آماده کردی و گذاشتی تو یخچال که من  بعدا آمادش کنم.دوستات که اومدن باهم دیگه تحقیق نجوم گروهتونو از اینترنت درآوردین و پرینت گرفتین و بعدش شروع کردین به بازی اینقدر بازی کردین اینقدر بازی کردین اینقدر بازی کردین راستش دلم خیلی سوخت که تنهایی که همبازی نداری که چقدر خوشگل بازی می کنی که چقدر استرس داشتی زمانت نگذره که چقدر حال کردی و بهت خوش گذشت.هرچند همیشه من و بابا نقش همبازی رو برات بازی کرده ایم و می کنیم اما انگار بازی با همسن و سال ها واقعا یه مزه دیگه میده.عزیزکم اینا رو نوشتم که بدانی برای خوشحالیت همه کار می کنم و هیچ وقت فرصت های کوچک را برای شاد بودن و خوش گذراندن از تو نمی گیرم.روزهایی که دوستت را بر می داریم تا در زمین خالی پشت خانه آن ها فوتبال بازی کنید و من درپالتو و شالم فرومی روم وتوی ماشین ویگن ومهستی گوش می کنم فقط برای اینست که تکه ای از تنهایی هایت را پر کنم.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 و ساعت 11:12 |
عسل مامان

           عشق مامان

                         قلب مامان

                                 عزیز دلم

امروز ۱۰/۱۱/۸۹ را هیچ وقت فراموش نمی کنم .روزی که آینه گفت هم قد مامان شدی.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 15:58 |

پسری امتحان علوم داشت.موقع سوال و جواب بازیگوشی می کرد و به بهانه اینکه بلدم از زیر مرور درس ها در می رفت.از دستش کلافه شدم و با عصبانیت بهش گفتم اگه فردا بگی اینو اشتباه نوشتم اونو یادم رفت من میدونم چیکارت کنم!!! 

فردا بعد از جلسه مدرسه توی راهرو دیدمش که با بچه های دیگه داشتند جواب سوالای امتحانو از روی برد چک میکردند.از پشت لپشو کشیدم.منو که دید اول لبهاش خندید ولی سریع ابروهاش چین خورد و گفت یه غلط دارم یا بیست و پنج صدم یا نیم نمره .بی اختیار یکی از ته دلم غلیظ گفت : فدای سرت عزیز دلم.

خوشحال شد و تندی گفت مامان زنگ آخره منو میبری ؟اجازشوگرفتم و دوتایی بعد ازمدت ها رفتیم خرید و ناهار.یه ناهار مادر و پسری فرد اعلا.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه دوم بهمن 1389 و ساعت 13:46 |

از فوتبال که برگشتی هم خسته بودی و نا نداشتی هم خیس عرق و سیاه و کثیف.با هزار ترفند به حمام فرستادمت اما مطمئن بودم با آن حالی که داری گربه شور بیرون میایی.پس با لباس آمدم توی حمام که کمکت کنم.پشتت را که لیف می زدم یک دفعه چیزی توی دلم فرو ریخت .عجیب دلم برای کوچولویی هات تنگ شد.فرم و ترکیب بدنت با نوزادی هیچ فرقی نداشت فقط ابعادش بزرگ شده بود .چند وقت دیگر می شد که بیام و بدنت را کف مالی کنم ؟!!نوک انگشتانم به زیر بغلت برخورد کند وتوی غلغلکی جیغ بکشی و فرار کنی!چند با دیگر می توانم زانوهای سیاهت را با تمام قدرت پاک کنم؟دلم از تمام شدن این روزها میگیرد و با عشق توی چشمهایت نگاه می کنم و قربان صدقه ات می روم.با لبخندی به پهنای صورتت می گویی:" خانومه توی پارک گفت چه مادر وپسر خوبی که باهم فوتبال بازی می کنند!"چند سال است که همبازیت شده ام؟ از لحظه ای که به دنیایم آمدی و من دلم برای تنهایی و بی همبازی بودنت سوخت.کاش کار و مشکلات زندگی نبود و من بیشتر از این برایت مادری می کردم.کاش یکی آن لحظه هایی را که خسته و کم حوصله تحمل شیطنت هایت را نداشتم از ذهنم پاک کند !!

آب گرم سیاهی ها و خستگی هایت را با خود می برد و تمیزو براق از زیر دوش دستی که روی سرت گرفته ام ادا اصول و شکلک در می آوری.صورتم را زیر آب میآورم و لپهای سفت دوست داشتنی ات را ماچ می کنم و با دلی که برایت پر پر میزند به دنبال حوله میروم.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 8:58 |
جشن شب یلدا در مدرسه

خنده نخودی در جشن یلدا

سفره یلدا

سفره یلدا 2

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 14:11 |

شاید اگر هوای تهران آلوده نمی شد که طرح زوج و فرد را به تمام مناطق تعمیم بدهند و امروز هم دوشنبه نبود وشماره پلاک اتومبیل ما هم فرد نبود و آژانس ما هم نیم ساعت تاخیر نداشت و همه چیز طبق روال هر روز پیش می رفت از این پس دیگر مامان کوشایی  هم نبود که از پسرکش اینجا بنویسد.پس باز هم شکر!

+ نوشته شده توسط mamane kousha در دوشنبه هشتم آذر 1389 و ساعت 13:3 |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

عمران صلاحی

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 13:7 |

داریم تاریخ می خوانیم نوشته بعد از رحلت پیامبر ابوبکر به خلافت رسید .بعدش عمر بعد هم عثمان و بعد حضرت علی.کوشا می گه خوب این یعنی چهههههههههه؟مگه حضرت علی امام اول نیست؟!

من:خوب ببین پسرم.هاااااااااااا؟!

+ نوشته شده توسط mamane kousha در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 و ساعت 11:28 |
جمعه آزمون داشتی .با این امید رفتی که علوم و ریاضی رو ۱۰۰ بزنی.می دانستم که امکانش خیلی کم است ولی حسابی تشویقت کردم و قرار شد اگر یک درس هم ۱۰۰ بزنی شب برنامه سینما داشته باشیم هر فیلمی که تو دوست داشته باشی.با کلی شوخی و خنده راهی شدی . برق امیدواری را توی چشمهایت می دیدم.

با دوستم بیرون سالن امتحان منتظر ایستاده بودیم .به سمتم که می آمدی احساس می کردم که خوش تیپ تر و قد بلند تر شده ای .توی دلم قربان صدقه ات رفتم . دوتایی که شدیم با لب و لوچه ی آویزان نگاهم کردی و گفتی که وقت کم آوردی.آنقدر مشغول سوالات ریاضی و رسیدن به صد در صد شدی که ۱۵ سوال علوم را از دست دادی.

عزیزکم خوشحال بودم.شاید به این علت که می بینم چقدر بزرگ شده ای .احساس مسئولیت می کنی.به نمرات و نتیجه کارت بی تفاوت نیستی.از اشتباهاتت درس می گیری .تجربه به دست می آوری .می خواهی که پیشرفت داشته باشی.می خواهی که برتر باشی.حتی اگر نباشی حتی  اگر کاملا  هم موفق نشوی حتی اگر تنها یک قدم از دیروز جلوتر بروی باز هم خوشحالم.خوشحال و راضی.

از امروزباید روی تقسیم بندی زمان کار کنیم.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه بیست و دوم آبان 1389 و ساعت 11:26 |

اغلب حدودای ساعت ۷ بعد از انجام تکالیف مدرسه و سر هم بندی شام و ناهار فردا شال و کلاه می کنیم وبه طرف پارک ته کوچه راه می افتیم.کوشا با توپش معرکه می گیرد و دو سه نفری کم کم جمع می شوند و یه بازی فوتبال راه می اندازندکه بیا و ببین .من هم  کمی پیاده روی می کنم و بعد روی یه نیمکت نزدیک فوتبالیست ها می نشینم . یا کتاب می خوانم و یا داستانکی شعری چیزی می نویسم.اما ااا..دیشب که از لغت نویسی و مطالعه علوم و تمرین تایپ و سوال و جواب واژگان فارسی فارغ شدیم و سبکبال به طرف وعده گاه شتافتیم کوشا هر چه گوشه گوشه پارک بی سر و ته مان را گشت هیچ همبازی ای در هیچ رده سنی مجاز پیدا نشد که نشد.خلاصه که قرار شد مامان نقش دروازه بان را بازی کند وپسری با تمام انرژی گل های آبداری را به طرف دروازه روانه می کرد و در کمال تعجب مامان خانوم همه توپ ها را با ارامش زایدالوصفی از دروازه دور می کرد و اینقدر ماهرانه این کار را انجام می داد که پسری حسابی به وجد آمده بود و تشویق و تحسین بود که همراه توپ ها به سرو کله مامان پرتاب می شد که ناگهان در ذهن پسرک جرقه زد که مامان تو می توانی فوتبالیست خیلی خوبی باشی و من امشب باید تمام قوانین فوتبال را یکجا به تو یاد بدهم. خلاصه تمام درس هایی که در طول تابستان گذشته در مدرسه فوتبال یاده گرفته بود را دقیقا با همون لحن و جملات مربی اش به من آموزش داد و من تازه فهمیدم که مربی فوتبال کوشا چه آقای مودب و با وقار و باشخصیتی بوده است.خدا حفظش کند انشا... 

 

پانوشت:

جمله هایی که می گه :

-خوب حالا اگه سه تا شوت پا بغل بزنی ممنون می شم.

-آفرین خیلی خوب یاد می گیری.

-مرسی از شوت قشنگت.

-خیلی عالیه ولی باید رژیم بگیریا!

 

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 10:36 |

عشق مامان

دیروز مدرسه نتیجه رای گیری را اعلام کرد و تو رای آورده بودی.بعدش هم قرعه کشی کردند و تو به عنوان رئیس شورای دانش آموزی مدرسه انتخاب شدی.تا به حال برای موضوعی اینقدر خوشحال و خندان نبوده ای و اصلا نمی توانم حس و حالت را توصیف کنم.وقتی از سر کار برگشتم دیدم که از شادی زیاد وسایل تولد را آورده ای و اتاقت را تزئین کرده ای!!!علتش را که پرسیدم گفتی می خوام اتاقم خوشگل باشد!!

با ذوق و شوقی عجیب ماجرا را برایم تعریف کردی و از اولین جلسه رسمی شورا گفتی که با حضور مدیر مدسه برگزار شده.از دو نفر اعضای علی البدل که در صورت عدم حضور اعضای اصلی توی جلسات شرکت می کنند ولی حق رای ندارند و کلی حرفهای جدید دیگر که من از شنیدنشان از زبان تو کیف می کردم و ناباورانه چشم به چشمهایت دوخته بودم.

قراربود امروز سوگندنامه تان را جلوی همه بچه ها بخوانید و کمی برایشان صحبت کنید بابا داشت با تو تمرین می کرد که چگونه شروع به صحبت کنی.گفت که اولش بگو "به نام خدا کوشا ...هستم."تو با ذوق گفتی نه اینجوری نه باید خیلی شاد بگم "به ناااااااااام خدااااا"!!

امروز صبح هم در راه مدرسه در حالیکه نیشت تا بناگوش باز بود گفتی مامان چقدر کیف داره آدم رئیس باشه!!

اولین تجربه رئیس شدنت مبارک باشه عزیز دلم.

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 و ساعت 8:30 |

علوم می خوندیم مبحث حالت های مواد و اینکه با فشرده سازی  می توان گازها را در فضای کوچکی جای داد .می خوام حال و هواتو عوض کنم . میگم آخی تصور کن منو فشرده کنی بشم اندازه یه انگشت .بعدش منو بگذاری توی جیبت و همه جا با خودت ببری.اونوقت منم از لبه جیبت سرک می کشم.می خندی ومی گی می ذارمت لای موهام می برمت با خودم استخر!!میگم مثلا اگه بخوای کیک بپزی می شینم لبه ظرف و تماشا می کنم بعد میگم آردها رو یواش یواش هم بزن همه هیکلم آردی شد! می خندی و می گی آخیییییییی.بعدش نمی دونم چرا گفتم شایدم یادت بره من اونجا نشستم و ظرف کیک و بذاری تو فر منم داد می زنم آهای منو نذار این تو .کمک کمک.یه دفعه نگات می کنم اشک تو چشمات جمع شده و بغض کردی .می گم نه نه هنوز درو نبسته بودی صدامو می شنوی منو میاری بیرون  با هم می ریم بازی تا کیک حاضر بشه بعدشم کیک و تو می خوری خردهاشم می دی به من!

قربون اون دل مهربونت برم که بر خلاف آنچه در ظاهر نشان می دی اینقدر احساساتی و دوست داشتنی هستی.خدا کنه همیشه همونی باشم که تو دوست داری .مامانی که هیچ وقت غریبه نمی شه.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه هشتم آبان 1389 و ساعت 8:36 |

وقتی انتخابات شورای دانش آموزی مدرسه وارد فاز تبلیغات بشه و پسر کلاس پنجمی ما هم به عنوان کاندیدا ثبت نام کرده باشه و جناب کاندیدای محترم به همراه والده مکرمه از بدو ورود به منزل تا لحظه از هوش رفتن حوالی ساعت ۱۱ شب مشغول سرچ و تهیه  و تدارک پوستر های تبلیغاتی و بروشور و متن سخنرانی باشند میشه حدس زد که چقدر خوش می گذره!

 

سخنرانی انتخاباتی کوشا

 

+ نوشته شده توسط mamane kousha در سه شنبه چهارم آبان 1389 و ساعت 10:9 |

امروز صبح بر خلاف همیشه سه نفری سفر روزانه  مان را شروع کردیم.سه نفره بیرون آمدن برای مامان  یعنی آرامش چون با خیال راحت و بدون اینکه نگران ترافیک و کلاژ و ترمز و شلوغی و دیر رسیدن  وچه و چه   باشد ، به صندلی کنار بابا تکیه می دهد وخوشحال و خندان، با نان سنگک داغ و پنیر روزانه ،برای خانواده اش  لقمه های خوشمزه می گیرد.

بابایی عزیز خوشحالم که هستی و در لحظه به لحظه بودنت به من آرامش می دهی.تو هرچند ساعت های خیلی کمی را کنارم باشی، ولی عشقت ،تکیه گاه بودنت ،  مهربانی هایت و اطمینانی که حضورت به من می دهد همیشگیست و لحظه ای از من دور نمی شود.

به خاطر همه ی آنچه که هستی از تو ممنونیم من و کوشایت.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه دوم آبان 1389 و ساعت 10:3 |

توی فوتبال بد جوری زمین خوردی و آرنجت زخم شده بعد از یک هفته روی زخم سفت و برجسته شده دستتو نشونم می دی و علتشو می پرسی.می گم روی زخم میافته وکم کم خوب می شه اما نکنه گوشت اضافه آورده باشه؟!کمی فکر می کنی و میگی نه مامان گوشت کم آورده !نه اینکه افتادم یه تیکه ازش کنده شده اضافه نیاورده!!!

+ نوشته شده توسط mamane kousha در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 و ساعت 11:43 |

عجیب دلم برایت تنگ شده پسر .می دانم که راه دوری نرفتی.می دانم که همین بغل توی مدرسه مشغول بازیگوشی هستی.می دانم که خیلی خنده دارد.می دانم همه را ولی مثل آنوقت ها که مدرسه می رفتم و دلم برای مامانم تنگ میشد حالا هم دلم برای تو تنگ شده است . دلم می خواهد همین الان مرخصی بگیرم وبیایم مدرسه حسابی بغلت کنم حتما آنوقت عصبانی می شوی که آبرویت را جلوی همکلاسی هایت برده ام و خجالت می کشی که مامان لوسی مثل من داری.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در یکشنبه یازدهم مهر 1389 و ساعت 8:38 |
گل من

رفتی به مدرسه و امسال پایه پنجم.رفتی با یک تفاوت بزرگ که امسال برگشت از مدرسه ات با سرویس مدرسه است و خودت تنهایی باید بمانی تا من یک ساعت بعد به خانه برسم و توانایی این کار نشان می دهد که چقدر فرق های دیگر هم کرده ای که شاید من متوجه همه شان نشده باشم یا برایم عادی باشد.خوشبختانه تا امروز مدرسه جدیدت را دوست داشته ای و دوستانی هم پیدا کرده ای.اسم گروهتان را هم انیشتین گذاشته اید.خدا کند ذوق و شوق مدرسه و کتاب ها و دفتر های تازه به این زودی ها کم رنگ نشود و من همچنان از ساعت ها در سکوت زیر و روکردنشان توسط تو دلخوش باشم.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 14:8 |

 

کلمات در دهانت می چرخند و از میان لب هایت سر می خورند.طپیدن های نامنظم قلبت را حس می کنم .داور جلسه روی صندلیش وول می خورد . از نگاه بی تفاوتش کلافه ای .با هیجان و کمی اضطراب از تئوری رقص زنبورها حرف می زنی و من به رقص سال هایی می اندیشم که از برادر کوچولوی گرد و دوست داشتنی من استاد کوچولوی امروز را ساخته که دل نگران نتیجه آزمون دکترایش است ونامزدش دلسوزانه روبرویش نشسته تا به بهترین شکل ، مراسم امروز را برای آینده ثبت کند.یاد بداخلاقی ها و لج بازی های بچگیت که با مهربانی ها و دلسوزی های نوجوانیت قاطی می شود، اشک هایم را روانه گونه هایم می کند.سریع برشان می دارم که اگر نگاهت به من افتاد حواست پرت نشود و بتوانی درست و حسابی از خودت ،از تلاشها و شب نخوابی هایت و از زحمت های چند ساله ات که همه را شاهد بوده ام دفاع (!)کنی .استاد راهنما لبخندی می زند و با خیال راحت آبمیوه اش را سرمی کشد.لبخندش انگار آرامت می کند .نفس بلندی میکشی و مطمئن تر ادامه میدهی.داور اما به ریزترین نکته ها گیر میدهد و مغرضانه مو را از ماست جدا می کند و من یکی یکی خاطرات کودکیمان را از هم.

کت و شلوار خوشگله ات را پوشیده ای و پیراهن سفیدت برق می زند.دامادیت را مجسم می کنم و غرق لذت می شوم چه روز شیرینی خواهد بود برای همه مان و چه خواهم کرد من !یقینا زنبور ها جلویم کم میآورند.از این فکر خنده ام می گیرد اما جدی سرجایم نشسته ام و به تو که دیگر به اوضاع مسلط شده ای و به سوال ها جواب میدهی خیره شده ام.اساتید که از حضار می خواهند جلسه را ترک کنند تا برای دادن نمره مشورتی داشته باشند نصف دلهره ات تمام می شود.

خوشحالم که بهترین نمره را گرفتی .خوشحالم که با معدل عالیت  و کسب این نمره بدون شرکت در آزمون می توانی درمصاحبه دکتری شرکت کنی.خوشحالم که همه چیز همان طور شد که دوست داشتی وخوشحالم که نتیجه زحمت هایت را گرفتی .خوشحالم به خاطر خوشحالی تو.

+ نوشته شده توسط mamane kousha در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت 10:57 |


Powered By
BLOGFA.COM